رمان « کرونامه» 2

ژوئن 1, 2018 | داستان و رمان

رمان « کرونامه» 2

مراد با آرنجش دستگیرهء در را پایین کشید، با سلامی خشک داخل کارگاه خیاطی حاجی شد و مثل مسافری خوشپوش در یک تکسی کهنه، روی کوچ تکه یی کهنه لم داد. حاجی بدون اینکه شرح ساختن ماسک به شاگردانش را قطع کند با چشمک و تبسم سوی مراد، بر گیلاس چای ریخت و گذاشت روی میز شیشه یی!
-مرادآغا! ای ماسک هم عجب شی یی بوده! قوارهء آدماره بیخی مثل اخطتافچی ها جور کده! از ما ریشدارهای عینکی خو بیخی نمونه ساخته: قوارهء مه خو بیزو به گفتهء تو عکس فوری رهبرداعش واری بود، حالا سیل کو! حاجی کاکو نگو حاجی داکو بگو!
-ولا حاجی صاحب! چه کنیم ، مجبوری است…بیزو هوای کابل آلوده بود حالا کروناهم ورسره!…اما کارشما خو نام خدا جور است…حالا ماسک هم میفروشین!
-چه جور است؟ کرونا کل ما ره سمبته الذی کده ولا…ببین، اونو یک درجن لباسه یک داماد و بیادرهایش فرمایش داده بودن…امروز باید میبردن اما ننهء شانه کرونا کشت! تخت شان تخته شد!
-بیچاره ها! بیچاره ها ! کرونا قتل عام میکنه…مردم هم بی احتیاطی میکنن!
حاجی کج کج رفت پشت میز و دست خود را داخل روک کرد. چشم های مراد منتظر بیرون آمدن دست ساعت‌پوشیدهء پر از پول حاجی بودند که تباشیری بین دو انگشت بالا آمد و مشغول خط کشی بر یک تکهء سیاه شد. حاجی عینک های سیاه و سپید خود را درست بر چشم های خرمایی مراد تاباند و زمزمه کرد: ماری خانم نامد؟ پیشتر ده تلویزیون مایع دست شویی ره اعلان میکد!
مراد گیلاس چای را برداشت، بروت هایش را بر لبهء آن کشید و گفت: ده خانه قرنطین است!
حاجی سرفه‌خندی کرده گفت: ای که با تو یکجای قرنطین میبود!
تا مراد چیزی بگوید، ادامه داد: زحمتکش دختر است! خوده به در و دیوار میزنه که مادر و خواهرای خوده نان بته! بیادر بی غیرت الذی اش خو نه تنها کمک نمیکنه که یگان وقت از ماری کریدت کارت هم میخوایه! بیادر نگو نره خر بگو!
مراد با دقت چاکلیت را دوباره در پوشش گذاشت و گفت: ماری مهربان است. با هرکس همکاری میکنه!
حاجی رو به سقف، چرخ ماشین خیاطی بی تار را آهسته آهسته دور داد :
بلی! بلی! همو بیست هزاره از تو هم بر مه همو گرفت. دستم بند بود همو روز..
مراد خود را کمی پیشتر کشید و نتوانست ذوقزده گی خود را از اینکه حاجی گپ قرض را آغاز کرده بود، از آیینهء قدنمای زخمی پنهان کند:
حاجی صاحب، خیر باشه…مه هم اگه دستم بند نمیشد پس نمیخواستم…سه رفیق ده یک اتاق افتادیم…یکی کارگر و دیگر دانشجو…کار همهء ما خراب است!
حاجی دامن یکی از پیراهن های آویخته را گرفت و گفت: اینمی پیراهن ها را باید دیروز میبردند…پیشتر گفتم که ننهء داماده کرونا کشت…مه فکر کردم از همو پیسه قرض تره بتم!
مراد انگار در یک چاه پُر از برفِ گل آلود افتاد. عکس تمام قد او از جا بلند شد و طرف یکی از ماشین های خیاطی رفت…دستهء آن را چر چر چر چرخاند: حاجی صاحب! یک کار کنین! بیخی میترحوصلهء ما صفر شده به خدا! امروز حتا پیسهء نان نداریم! نفس یک سگرته دو نفره کشیدیم!
حاجی رو به شاگرد کوچکش کرد و گفت: اینه! مه امصبح چه گفتم برت؟ نگفتم که دیگه تخم مرغ و پنیرمنیر بند…فقط نان وچای و بوره بخوریم؟
شاگرد کوچک تار را با دندان کند و با سرتراشیده اش حرف حاجی را تایید کرد.
مراد چرخ را با سرعت بیشتر دور داد : خی چطورکنم حالا حاجی ماشین؟
حاجی لب شفاف خود را کج کرد : چه؟ آغا مراد! تو هم حالا شروع کردی که مرا حاجی ماشین بگویی؟ ساده الذی!
چشمان مراد زهرخندی زد : میبخشی حاجی صاحب! تصادفی از دانم خطا خورد! خو مردم هموطو میگن! ده زبان آدم میشینه!
حاجی روک را از میز کشید و به سمت مراد آمد: ببین! این هم دخل ما! پانزده صد است. هزارش را بگیرحالا! پنج صدش باشه بر خرچ بچا!
مراد با بی میلی هزاری را از دهان تمساح چوبی گرفت و در میان پنجه های خود مچاله کرد. حاجی مثل ماشین خیاطی خندید : هوش کنی که پیسه کرونا نداشته باشه! خدا نخواست نگیریت! جوان استی!
بسیار میبخشی…اگه میبود تمام پول ته میدادم…دوبارحج کدیم …دروغ نمیگم! از ماری خانم پرسان کو! دو سال ده خانهء ما کرایی میشیشتن! خودت خو خبرداری نی!
حرف های دیگر حاجی موسیقی متن یک فلم وحشتاک بودند که در ذهن مراد جریان داشت: ماری که گفته بود حاجی را فقط هشت ماه است میشناسد. از روزی که برای خیاطی او کلیپ ساخته و دیده که یک آدم مهربان است. یک بار پیش‌پرداخت خانهء آنها را داده و برای برادرش در یک رستورانت کار پیدا کرده که باموترسایکل پیتزا ببرد. به همان سبب وقتی دیده حاجی نیازعاجل به بیست هزار افغانی دارد از مراد خواسته که کمک کند! بعد از آن حاجی دوست مشترک آنها شده و مراد لوحهء دکان و بروشور چندین دوست حاجی را رایگان دیزاین کرده…دکان حاجی یکی از پاتوق های ماری و مراد شده و….
-مرادآغا! ده چه چورت رفتی؟ هاها! میفامم…عاشقی کم بود که حالا کرونا هم آمده… هههه…مقصد اگه مره کرونا شهید کد، نوزده هزار ته حلال کو!


از مهر ادامه دهید و خاطره های روزگار کرونای تان را شریک کنید!

رمان اندرکنشی ” کرونامه” ۱

رمان اندرکنشی ” کرونامه” ۱

رمان اندرکنشی " کرونامه" ۱ . جیم ،مثل نانوا هنگام صفاکاری تنور دیواری، تا کمر در الماری لباس داخل شده بود و دودسته تکه...

رمان کرونامه 3

رمان کرونامه 3

رمان « کرونامه» 3. بید مجنونانه خَم در کنج خیابان ایستاد و به « قاز برفی» زنگ زد. صدای هارمونیک ماری در گوشی پیچید:...