رمان اندرکنشی ” کرونامه” ۱

ژوئن 1, 2018 | داستان و رمان

رمان اندرکنشی ” کرونامه” ۱
.
جیم ،مثل نانوا هنگام صفاکاری تنور دیواری، تا کمر در الماری لباس داخل شده بود و دودسته تکه های تاریک درهم و برهم را پس میزد. چند یخن قاق را روی شانه اش گذاشت تا دست هایش بهتر بتوانند بین لباس ها اینسو و آنسو بروند. یک توپ پشمی را پیش چشمش گرفت، بو کشید و چنان برفرق علیچو وار کرد که نفس علی بند آمد و چای فواره زنان روی صفحهء چپتردرس اش ریخت. پیش از آنکه دشنام از دهانش تف شود، صدای جیم را تازه شنید: لوده! باز جُراب های چرک ته بین کالاهای پاک ماندی!
علیچو نگاهی به توپ پشمی سیاه وخاکستری انداخت ،مردهء موش را از روی دوشک برداشت و گفت : به خیالم چرس زدی! جُراب مه نیست. جُراب اونو خوگر است. جُراب را بالا انداخت و سیرسقوط آن را از کنج چشم تعقیب کرد که بیفتد بر نوک بینی مراد! جراب سرگردان اما روی سینهء مراد افتاد و انگار نیفتاد. مراد پوزبند را به جای چشم بند گذاشته بود و مثل کارگر سرچوک درانتظار مشتری به خوابی خاکستری فرورفته بود. علیچو با دیدن ماسک بر چشمان مراد تبسمی کرد؛ سر خود را نزدیک جیم آورد و گفت : چه گنجت گم شده ده الماری؟ چه ره میپالی؟
جیم سرش را بیرون آورد؛ با دو انگشت ابروانش را هموار کرد و گفت : جیب های لباس های زمستانی مه! یگان وقت که بی پیسه میشدم ؛ از جیب های قدیمی میتانسم مقداری پول پیدا کنم!
علیچو پوزخندی زد و گفت: او وقت ها حتمی هنوز رد مرز نشده بودی! اینجه از بس بی پیسه گی است، مردم جیب جور نمیکنن ده لباس ها…از ای دست میگیری به او دست میتی ! پیسه حتا چرک دست نیست که مدتی بمانه ده کف دست!
جیم در حالی که دوباره جیب های لباس ها را میپالید گفت: ده ای روزگار کرونایی چرک دست هم ده آدم نمانده! کف زده کف زده قریب است دستم از دستم بره! خدا مهربان اس! میفامی گشنه گی ره میتانم تحمل کنم اما بی سگرتی ره نی!
صدایی که انگار از یک رادیوی قدیمی پخش میشد؛ سر جیم و علیچو را به سمت مراد چرخاند: مه یک سگرت دارم! دو نیم میکنیم!
دل تان جمع باشه…نفر امروز وعده کرده که پول قرضه مه میته…باز هم سگرت میخریم هم امشام یک گرُده شویی میکنیم!
علیچو با خنده گفت: بخی بچیم که صبح نی بیخی چاشت شده! گرده شویی میکنه! هنوز پیسهء دوبوتل « وهابوف» از شب جمعهء گذشته مانده! ولاگه یک شُپ شرابه هم بچشی!
مراد نیم خیر شد، بالشت عرقزده را در بغل گرفت و مثل این که آهنگی عاشقانه را زمزمه کند؛ گفت:
باز ببینین! امروز از پیش پدرش میگیرم… بیست هزار نقد گرفته بود..پول حرام نبود…یک ماه در کمپاین پوستر و بنر دیزاین کدممم…حقم چهل هزار میشد…ده هزار شه کمپاین والا خورد…ده هزار شه خودم گرفتم و بیست هزارشه حاجی ماشین قرض گرفت! او دخترفلم لوده واسطه شد!
-دخترفلم! کدام فلم؟ حالا کسی که ده کلیپ اعلان واسلین هم کار کنه دختر فلم میشه!
-تو مجنونه کی بگویه فریب او جلبی ره بخوری؟ از کجا که نفری حاجی هم نباشه!
مراد بالشت را مثل وزنه با دودست بالا کرد و مونولوگش در اتاق نمبر 6 مسافرخانهء گمنام کوتهء سنگی پیچید: گپ ناق نزنین! پشت دختربیچاره تهمت نکنین! امروز معلوم میشه که حاجی ماشین قرض مه میته یا مجبور میشم زیر ماشین خیاطی انداخته ماشین اش کنم!


از مهر ادامه بدهید!

رمان « کرونامه» 2

رمان « کرونامه» 2

رمان « کرونامه» 2 مراد با آرنجش دستگیرهء در را پایین کشید، با سلامی خشک داخل کارگاه خیاطی حاجی شد و مثل مسافری خوشپوش...

رمان کرونامه 3

رمان کرونامه 3

رمان « کرونامه» 3. بید مجنونانه خَم در کنج خیابان ایستاد و به « قاز برفی» زنگ زد. صدای هارمونیک ماری در گوشی پیچید:...