رمان کرونامه 3

ژوئن 1, 2018 | داستان و رمان

رمان « کرونامه» 3.

بید مجنونانه خَم در کنج خیابان ایستاد و به « قاز برفی» زنگ زد. صدای هارمونیک ماری در گوشی پیچید: هلووو میم مراد! میم ماری سلام میرساند: مممممم!
مراد با گوشی دولا شد و گفت: همین حالا میخواهم ببینمت ماری! همین حالا!
صدای هنرپیشه یی ماری رمانتیکتر شد: هنرمندم ایقه پشت قازبرفی خود دق شده؟ میخواهی قرنطینه را شکستانده بیایم پیشت؟
صدای مراد در باد وزید: ماری! شعرنگو! همین حالااااا میخوااااهم ببینمت!
لحن ماری تغییر کرد: چه گپ شده مرادی؟ خیریت خو است؟ تو خوب استی؟ علی و جمشید خوب استند؟
-علیچو و جیم خوب استند، مه وضعم زیاد خراب است…بیاااا!
صدای ماری لرزید: خدای مه! چه؟ تب داری؟ چه شده؟ بگو که نفسم میبرایه!
زنگ بایسکیل مراد را متوجه ساخت که داخل سرک آمده؛ با شتاب برگشت: میتانی بیایی یا نی؟
ماری نالید: مرادی! خواهش میکنم بگو چه شده؟ تا پیش تو برسم شاید به کوما بروم! بگو جانم که خوب استی؟
-تو چقه وقت است که حاجی ماشین کثیفه میشناسی؟
-چه؟ حاجی کثیف؟ او چه کده؟ پول ته نداد؟
-بگوووو میگم…چقه وقت است او را میشناسی؟
-هشت ماه!
مراد فکر کرد سرش داخل کیسهء پلاستیک است. ماسک را ازگردنش کنده دور انداخت ( یک کودک دستفروش از هوا قاپید) و فریاد زد: دررروغ نگووو دخترفلم کثافت!
واژه های ماری ریگ ریگ روی هم ریختند: میفامی چه میگی هنرمند صاحب؟ باز خوهنگ اووور نیستی؟ برو خوده خوشخوی کو باز گپ میزنیم!
-گپ نزن ماری جادوگر! تو ماری نیستی مار استی! مااار! مگر شما دو سال کرایه نشین حاجی ماشین نبودین؟
-ههههه…بودیم!
-پس تو چطو میگی که هشت ماه شده حاجی ره میشناسی؟ میخواستی لونده بازی قدیمی ته با او از مه پنهان کنی؟!
– حد ته بشناس بی تربیت! حیف نام هنر بر توواری یک آدم شکاک! بی شخصیت!
-مه بی شخصیت استم یا تو فتوکاپی مونالیزا که دروغ گفتی بر مه؟
-چه ره دروغ گفتیم؟ درست است که خانوادهء ما دو سال ده حویلی حاجی اجاره نشین بودند اما آن زمان مه تولد هم نشده بودم. وقتی برادرم غیاث حاجی را دید ،گفت! خدا حافظ!!! خوششش شدم که مریض نیستی! تشکررر از تما…..

رمان اندرکنشی ” کرونامه” ۱

رمان اندرکنشی ” کرونامه” ۱

رمان اندرکنشی " کرونامه" ۱ . جیم ،مثل نانوا هنگام صفاکاری تنور دیواری، تا کمر در الماری لباس داخل شده بود و دودسته تکه...

رمان « کرونامه» 2

رمان « کرونامه» 2

رمان « کرونامه» 2 مراد با آرنجش دستگیرهء در را پایین کشید، با سلامی خشک داخل کارگاه خیاطی حاجی شد و مثل مسافری خوشپوش...