رمان نویسی

سمیع حامد

شکست بغض

گلوله آمد و گل ناگهان به خاک افتاد شگوفه کُشته شد و ارغوان به خاک افتاد چه برق جعبهء باروت ماه را...

ما خوشباوران

تا شگوفه پلک زد در پنجهء پاییز بود تیرباران بود یا چاقوی باران تیز بود؟ چوکی همسایه چرخید و سرمن...

آتش بزن! آبم کن

آتش بزن! آبم کن، مقصد که تو خوش باشی ای خوب! خرابم کن، مقصد که تو خوش باشی هرکس که ترا بیند عاشق...

سپیده در نفس

سپیده در نفس سرد شب تپید و شکست ز برج حادثه خورشید پرکشید و شکست ستاره یی که چراغ چریک شب ها بود ز...

Loading